تبليغاتX
زندگي اهنگي است موزون بين روز وشب
زندگي اهنگي است موزون بين روز وشب

.~*شروعی دوباره*~.

ز اشک دیده نوشتم هزار نامه برایت

                                               مگر که نامه بیچارگان جواب ندارد

طلب آمرزش مانند طلب آب نهر کوهستان است . زیرا آن که آمرزیده نباشد مانند کسی است که بدون آب در تکاپوی زنده ماندن است

receiving forgiveness is like receiving water frome a mountain stream the person who is not forgiven , is like someone who must try to survive without water

تمایلی که خدا به شنیدن عبادت های مان دارد بیش از عبادتی است که می کنیم .

عبادت کردن هر آنچه می خواهید به شما نخواهد داد و اما شما را به خدایی که به نیازتان آگاه است نزدیک تر خواهد کرد .

God is more willing to listen to our prayers than we are to pray

prayer will not give you all that you desire , but will bring you closer to the God who knowswhat you need

 



نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 21:47

|+|

http://depth.blogfa.com

.~*طلب كن*~.

طلب كن ! به تو داده خواهد شد . جستجو كن خواهي يافت . در بزن ، در برويت باز خواهد شد . هر كس بگردد مي يابد . هر كس به در بكوبد ، در باز مي گردد .

 بيشتر مردم به راستي عبادت نمي كنند بلكه التماس مي كنند .

Ask And It Will Be Given To You ; Seek And You Will Find ; Knock And The Door will Be Opened To You . For Everyone Who Asks Receives ; He Who seeks Finds ; And To Him Who Knocks , The Door Will Be Opened .

Most People Never really Pray ; they Only Beg .

 



نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 20:9

|+|

http://depth.blogfa.com

.~*گريز و درد*~.

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو ، مگو ، كه چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشي و ظلمت ، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

رفتم ، كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لابلاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من نگير

مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم

مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش

در دامن سكوت بتلخي گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

 



نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 19:52

|+|

http://depth.blogfa.com

Quiet In God’s Peresence

Lord, Please Help Me Not To Let My Prayers Simply Be Clanging Cymbals That Interrupt My Conversation With You.

ارامش در حضور خدا

خدايا ياريم كن تا اواي نيايشم تنها به سان برهم خوردن سنج ها نباشد تا ميان گفتگوهايم با تو جدايي افكند

Those Who Do Not Pray When The Sun Shines, Will Not Know How To Pray When The Storm Clouds Gather.

آنهايي كه با ديدن خورشيد درخشنده لب به نيايش نمي گشايند، آن دم كه توده ابرهاي توفاني انباشته مي شوند، نمي دانند چگونه دست به دعا بردارند

How Many Of Us Pray Like Naughty Children Who knock On The Door And Then Run Away ?

چقدر عبادت بعضي از ما مانند شيطنت بچه هايي است كه در مي زنند و فرار مي كنند.

 



نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 18:20

|+|

http://depth.blogfa.com

.~*چراغ راه خود باش*~.

تو بايد چراغ راه خود باشي

كساني كه به ديگران متكي هستند ،  فرصت را از دست مي دهند

دانشور بودن چيزي نيست جز يك طوطي بودن ، يك شخص دانا مي داند و به اعتبار خود مي داند . او به چيزي باور ندارد ، مي بيند . او يك مسيحي نيست ، يك مسيح است ، يك بودايي نيست ، يك بودا است .

روياها را مي توان واقعيت بخشيد

گذراندن زندگي در ناخشنودي رنج و عذاب است . جهنم غير از اين نيست . جهنم مكاني جغرافيايي در جايي نيست ، حالتي از روان ناخشنود است . آن گاه كه خشنودي هست ، بهشت هم هست .

هيچ كس نمي تواند خرد خود را به تو بدهد و يا آن را از تو بگيرد . فقط تلاش فردي توست كه خرد را در تو شكوفا مي سازد .

عشق شهامتي فراوان مي خواهد . در حقيقت هيچ چيزي بيشتر از عشق نيازمند شهامت نيست ، زيرا شرط اساسي عشق ، نيست كردن « خود» است .

 

 



نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 17:34

|+|

http://depth.blogfa.com

.~*عشق*~.

يكي ازاساسي ترين توهمات آدمي اينست كه گمان ميكند عشق را مي شناسد به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است هركسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست بنابراين نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند به همين دليل عشق بادنياي ما قهركرده است مابا عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند والدين تظاهر مي كنند كه فرزندانشان را دوست دارند شوهران تظاهر مي كنند همسران تظاهر مي كنند تظاهروتظاهر البته هيچ كس به عمد اينكاررا نمي كند بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند ايكاش از همان ابتدا آدمها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست به جادو مي ماند ومعجزه مي كندايكاش مي آموختند كه عشق رابايد كشف كرد بايدبراي كشف آن زحمت كشيد بايدبه ژرفاي آن رفت وشيوه ها ي آنرا آموخت عشق هنراست عشق ورزيدن مهارت نيست بلكه امكاني بالقوه در همگان است به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند درواقع تنها درچنان روزيست كه انسانيت حقيقي زاده ميشود ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است .

تنها بودن نه تنها راه تو است به سوی حقيقت ، راه همگان است. اين تنها راه است .تمام رويکرد تو از همان آغاز اشتباه بوده است نخست زندگی خودش برای خودش يک دليل است لحظه ای که ديگری را دليل زنده بودنت کنی به راه خطا رفته ای می گويی وقتی ده سال پيش پدرم مرد تنها دليل زنده بودنم را از دست دادم اين رويکردی بسيار خطاست روشی غلط برای نگاه کردن به چيزهاست .پدر هر کس دير يا زود خواهد مرد پدر پدر تو بايد مرده باشد و با اين وجود پدرت زنده ماندتو برای خودت زنده نبوده ای هميشه به کسی نياز داشته ای که دليل زنده بودنت باشد آن دليل در هر لحظه می تواند از بين برود پدر خواهد مرد ،مادر خواهد مرد، همسر می تواند با ديگری برود، تجارت می تواند ورشکسته شود. اگر تو هر چيزی غير از خودت را دليل زنده بودنت بسازی به خودت توهين کرده ای خودت را تحقير کرده ای و از اين تحقير کردن پشتيبانی می شود شايد پدرت از آن حمايت می کرده است هر پدر و مادری می خواهد که فرزندانش برای او زندگی کنند اين در خواستی عجيب است اگر بتواند برآورده شود آنوقت هيچکس نمی تواند در اين دنيا زندگی کند تو بايد برای در خودت زندگی کنی  و پدرت بايد برای پدر خودش زندگی کند ولی هيچکس نمی تواند برای خودش زندگی کند و تا زمانی که برای خودت زندگی نکنی نمی توانی هيچ خوشی و سروری پيدا کنی تو زندگيت را کشانده ای شرافت و حرمت به خويشتنت را از دست داده ای پدرت بايد برای خودش زندگی می کرد و برای خودش می مردتو نمی توانی برای پدرت بميری پس چگونه می توانی برای او زندگی کنی و اين توهينی به پدرت نيست که تو بايد برای خودت زندگی کنی.



نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 22:50

|+|

http://depth.blogfa.com

تمام لحضه ها زيبا هستند .
اين تويي كه بايد پذيرنده باشي و اماده تسليم .
تمام لحضه ها سر شار از نعمت اند
اين تويي كه بايد توانايي ديدن داشته باشي.
تمام لحضه ها با نيايش همراهند
اگر همه را سپاسي ژرف پذيري
هيچ مشكلي پيش نخواهد امد.

 مكاشفه حاصل شاد بودن است.
مكاشفه همچون سايه به دنبال انسان شاد است.
به هر انكجا كه ميرود به هر انچه دست مي يازد
او در حال مكاشفه است.
اري چنين انساني در تمركز عميق سير ميكند.

 

شادي!

و مكاشفه خود از راه ميرسد.
شادي! و مذهب خود از راه ميرسد.
شادي
شرط بنيادي است.
مردم زماني به مذهب رو مي اورند
كه اندوهگين اند.
اينگونه مذهبي شبه مذهبي است .

 

شادي انگاه از راه ميرسد كه با زندگي جفت ميشوي
چنان هما هنگ كه هر كار با لذت همراه ميشود
و ناگهان در خواهي يافت:
مكاشفه تو را دنبال ميكند.
اگر به كاري كه انجام ميدهي عشق بورزي
اگر شيوه زندگيت را دوست بداري
در مكاشفه بسر ميبري
هيچ چيز انحرافي در تو ايجاد نميكند .

 

برده نباش
تا جايي پيرو جامعه باش كه احساس مي كني لازم است.
اما همواره حاكم بر سرنوشت خود باش.

 

از اين لحظه در اين جهان بمان و
راهت را ادامه بده و با خنده اي از ژرفاي وجود روزگار بگذران
با دست افشاني سوي خدا شو !
با خنده سوي خدا شو !
با نغمه سرايي سوي خدا شو ! 



نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 19:5

|+|

http://depth.blogfa.com

<.~*تعاليم اوشو*~.>

تعاليم اوشو

زندگي به افراد شجاع تعلق دارد

بزدلان، زندگي گياهي دارند.

آدم هاي ترسو آن قدر اين پا و آن پا مي كنند كه زمان براي زيستن از دست مي رود.

آدم هاي ترسو به زندگي فكر مي كنند،اما از زندگي كردن عاجز هستند.

آن ها به عشق فكر مي كنند، اما از عشق ورزيدن عاجز هستند.

دنيا پر از آدم هاي ترسوست.

آدم هاي بزدل از يك چيز خيلي مي ترسند: چيزهاي ناشناخته.

آن ها خود را در حصار شناخته ها و امور مأنوس، محبوس مي كنند.

شجاعت زماني تحقق پيدا مي كند،كه تو از مرز شناخته ها و امور مأنوس مي گذري.

اين كار مخاطره آميز است.

اما هر چه بيشتر ريسك كني، بيشتر وجود و حضور خواهي داشت.

هر چه بيشتر چالش با نا شناخته ها را استقبال مي كني،‌منسجم تر مي شوي.

در مخاطرات است كه روح، زاده مي شود.

اگر چالش و مخاطره نباشد،‌آدمي سراپا جسم مي شود.

براي بسياري از مردم، روح فقط يك امكان است؛ امكاني كه هرگز واقعيت پيدا نمي كند.

اندك اند كساني كه از روح،‌سرشار مي شوند.

زندگي يك بوم نقاشي سفيد است

آيا زندگي در نهايت تنها رنج و مصيبت است ؟

اين به تو بستگي دارد. زندگي في نفسه مانند يك بوم سفيد نقاشي است، هر چه بر روي آن بكشي، همان مي شود. مي تواني رنج و محنت بر روي آن نقاشي كني، از طرف ديگر مي تواني نقش شادي و خوشبختي بر آن بيفكني. شكوه و عظمت وجود انساني تو در اين آزادي خلاصه مي شود.

تو مي تواني طوري از اين آزادي استفاده كني كه زندگي ات به جهنم تبديل شود، يا طوري كه زندگي ات آكنده از زيبايي، نيكي و شادي و صفات بهشتي گردد. اين به تو بستگي دارد. انسان داراي اين آزادي است.

دليل اين كه در دنيا اين همه رنج و عذاب وجود دارد اين است كه آدمها نادان هستند و نمي دانند بر روي اين بوم چه نقاشي كنند.

انتخاب به عهده ي توست، شكوه و جلال وجود تو در اين اصل نهفته است. اين يكي از بزرگترين هدايايي است كه خداوند در وجود انسان به وديعه نهاده است. هيچ جانوري ار اين موهبت بهره اي نبرده است. جانوران همگي داري برنامه اي از پيش تعيين شده هستند، غير از انسان. يك سگبه قيد سرنوشت مجبور و محكوم است كه براي هميشه يك سگ باشد، و هيچ راه و امكان ديگري غير از اين برايش وجود ندارد، او در انتخاب آزاد نيست. سگ موجودي از پيش برنامه ريزي شده است و تنها كاري كه انجام مي دهد اين است كه مطابق برنامه، همچون يك سگ رفتار مي كند، حق انتخاب و گزينه ي دومي براي او وجود ندارد. او داراي موجوديتي كاملا ثابت و بلا تغيير است

اين امر در مورد همه ي موجودات زنده، از گل رز و نيلوفر آبي گرفته تا پرنده ي بالدار و جانور چهار پا، صادق است. تنها انسان است كه از اين قاعده مستثني مي باشد.

انسان كاملا آزاد است. آزاديف گوهر وجود انسان و بزرگترين هديه ي الهي به اوست. انسا بدون برنامه ريزي قبلي قدم به اين دنيا مي گذارد و مجبور به پيروي از طرحي از پيش تعيين شده نيست. انسان، خود، خالق خويش است. انسان هر چه از آب در آيد، به خودش بستگي دارد. او مي تواند موجودي الهي همچون بودا باشد، يا يك ديكتاتور و آدمكش مانند هيتلر.

تو مي تواني تجلي شكوفايي شعور، خودآگاهي و وجدان انساني باشي، يا همچون يك آدم ماشيني، بدون اراده و اختيار.

ولي به خاطر داشته باش كه خود مسؤول انتخاب هايي كه مي كني هستي، فقط تو، و غير از تو هيچ كس.

آدم خوش بين شخصي است كه صبح از خواب بر مي خيزد، به سوي پنجره مي رود و مي گويد: " صبح به خير، اي پروردگار! "

در مقابل، بدبين كسي است كه پاي پنجره مي رود و مي گويد: " خداي من، باز هم صبح شد! "

حق انتخاب با توست. صبح براي همه يكي است، شايد حتي فرد خوش بين و بدبين در يك اتاق نشسته باشند و از يك پنجره به بيرون نگاه كنند. پس مي بينيم كه اين بستگي به خود آدم دارد.

 



نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 0:27

|+|

http://depth.blogfa.com

.~*من و اوشو*~.

 به ياد ار :
زندگي اهنگي است موزون بين روز وشب
تابستان زمستان
اهنگي ممتد
سكون هرگز !
حركت و حركت !
هر قدر جهش بالا تر
تجربه ژرفتر .

 

زندگي كن به تمامي
زندگي كن در ژرفا
زندگي كن در تمام و كمال
و انگاه كه مرگ بر در ميكوبد
تو اماده اي
درست همچون ميوه اي رسيده و اماده براي فرو افتادن بر خاك .
گاه حتي بدون وزيدن نسيمي ميوه در اثر پختگي و وزن خود
بر زمين فرو مي افتد .
مرگ بايد از اينگونه باشد.
و امادگي بايد از طريق زندگي بدست

شايد تيتر مطلبم كمي ....! باشه اما با اينكه كتابهاي زيادي از اوشو نخواندم افسوس مي خورم كه اگر خوانده بودم شايد اكنون خود را اسير چنگال وحشي سرنوشت نمي ديدم .

اوشو انساني واقعي با ارزش ها و معيارهاي واقعي . كسي كه آرزوي داشتنش را در چنين موقعيتي كه كسي حرفم را نمي فهمد دارم

روزي توسط دوستي با اوشو آشنا شدم . هنگام سختي كتابش را خواندم

عشق پرنده اي آزاد love is a free birde

گرچه آن دوست اكنون بسيار بسيار دور است از من اما هميشه او را به خاطر خواهم داشت شايد تنها به همين خاطر .

وقتي با اوشو باشي مي فهمي كه ديگر مهم نيست كسي كه دوستش مي داري نزدت باشد يا نه . كافيست كه دوست بداري

وقتي با اوشو باشي مي فهمي كه مي تواني همه گان را دوست بداري .

 



نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 22:56

|+|

http://depth.blogfa.com

عشق با سپاس همراه است،سپاسي ژرف.

مي داني كه ديگري يك شيئي نيست.

مي داني كه ديگري صاحب شكوه است،داراي شخصيت است.

روح خود را دارد،فردي است يگانه.

                                                                                                اوشو

بازهم بايد قلم در دست بگيرم ، هيچ چيز جاي كاغذ و قلم را نمي گيرد . حداقل براي من ...

شايد آن چيزي كه مي جويم هيچ وقت پيدا نكنم . خواستم جايگزيني براي نوشتن پيدا كنم ، نوشتن خوب است ، بسيار !

اما سخن گفتن را از انسان مي ربايد . آدم را پايبند مي كند . اگر نوشتي بايد بنويسي . تا ته !

دارم تصميم مي گيرم ، تصميمي براي زندگي ، تصميمي براي بودن يا شايد نبودن . نمي دانم چگونه از خدا بخواهم مرا از اين شك و ترديد مزخرف نجات دهد . مدتيست طعم يقين را از ياد برده ام . تشويش حتي در خواب رهايم نمي كند . مدتي است عميق نخوابيده ام ، خوابي كه در آن براي لحظاتي مشكلات را از ياد ببري ، خوابي كه بعد از بيداري قدرت تازه اي براي مبارزه داشته باشي ، خوابي كه بعد از بيداري تصور كني متولد شده اي ، از نو!

سرم درد مي كند ، دردي مزمن كه مثل سوهاني بر روحم مرا مي عذابد ، چشمانم خسته اند . از ديدن منظره هاي تكراري و گوشهايم از شنيدن صداهاي تكراري . حرفهاي تكراري ...

اگر به سراغم مي آيي اي عزيز ، بيا كه محتاجم به حضورت . مي خواهم حرف بزنم برايت و در ميان بگذارم با تو شايد فكري نو ، صدايي تازه و منظره اي جديد پيش رويم بگستراني . روزي تصميم به كاري گرفتم كه خود دليل آن را نمي دانم . دليل تصميم را ... هر چه بود قصد بدي نبود . اين را مطمئنّم . اما شايد آن چيزي هم نبود كه او مي پنداشت . حتي چيزي هم نبود كه خود مي پنداشتم . در همه اين مدت با اين تفكر كه تصميم درستي گرفته اي و ان حس نارضايتي از بين خواهد رفت ، خود را فريب مي دادم . آري! خود را فريب دادم . اما هرگز نخواستم او را بفريبم . نخواستم خيانت كنم . نخواستم تظاهر كنم به جاي يك عشق . نخواستم ، اما اكنون كه فكر مي كنم ، مي بينم نخواسته مرتكب شده ام . نخواسته او را فريفتم . نمي دانم اما حتماً همين فكر را خواهد كرد . هرگز نخواستم و نمي خواهم مرا مانند بقيه بپندارد . اما باز هم نخواسته تفكري اينگونه به او القا كردم . چگونه اين فكر را به او بقبولانم كه من دوستش دارم اما كافي نيست . كافي نيست كه دوستش بداري از روي محبت ، از روي هم زيستي . اما ،

اما ... عشق چيز ديگريست ! مزه ي ترش ملسي دارد . اما نه شيرين . شايد تو نيز ، اي عزيز . شايد تو نيز مي پنداري كه عشق طعم شيرينيست و بوي بهار مي دهد . عشق حس غريبيست كه كمتر كسي تجربه اش كرده است . به انار قرمز چاك چاكي مي ماند در هواي سردو مرطوب پاييز . پاييز ، فصلي كه شاعران را به وجد مي آورد و شايد اوج قدرت نمايي اوست . كسي كه بيش از همه ي صفاتش ، نقّاش است . نقاشي زبر دست كه تنها خود مي داند رنگها را چگونه و با چه مقدار تركيب كند تا پاييز نتيجه شود.

از همو مي خواهم كه مرا برهاند از اين دودلي وحشت بار . دوراهي مصيبت باري كه هر كدام تو را به سويي مي كشند . عقل و احساس را مي گويم . منطق چيزي مي گويد و احساس چيز ديگري .

حال براي يك تصميم مهم كدام را ارجع قرار دهم ؟!

كمكم كن ... .

 

 



نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 22:29

|+|

http://depth.blogfa.com