زندگي اهنگي است موزون بين روز وشب |
|
.~*شروعی دوباره*~. ز اشک دیده نوشتم هزار نامه برایت
مگر که نامه بیچارگان جواب ندارد طلب آمرزش مانند طلب آب نهر کوهستان است . زیرا آن که آمرزیده نباشد مانند کسی است که بدون آب در تکاپوی زنده ماندن است receiving forgiveness is like receiving water frome a mountain stream the person who is not forgiven , is like someone who must try to survive without water تمایلی که خدا به شنیدن عبادت های مان دارد بیش از عبادتی است که می کنیم . عبادت کردن هر آنچه می خواهید به شما نخواهد داد و اما شما را به خدایی که به نیازتان آگاه است نزدیک تر خواهد کرد . God is more willing to listen to our prayers than we are to pray prayer will not give you all that you desire , but will bring you closer to the God who knowswhat you need نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 21:47 |+|
.~*طلب كن*~. طلب كن ! به تو داده خواهد شد . جستجو كن خواهي يافت . در بزن ، در برويت باز خواهد شد . هر كس بگردد مي يابد . هر كس به در بكوبد ، در باز مي گردد . بيشتر مردم به راستي عبادت نمي كنند بلكه التماس مي كنند . Ask And It Will Be Given To You ; Seek And You Will Find ; Knock And The Door will Be Opened To You . For Everyone Who Asks Receives ; He Who seeks Finds ; And To Him Who Knocks , The Door Will Be Opened . Most People Never really Pray ; they Only Beg . نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 20:9 |+|
.~*گريز و درد*~.
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 19:52 |+|
Quiet In God’s Peresence Lord, Please Help Me Not To Let My Prayers Simply Be Clanging Cymbals That Interrupt My Conversation With You. ارامش در حضور خدا خدايا ياريم كن تا اواي نيايشم تنها به سان برهم خوردن سنج ها نباشد تا ميان گفتگوهايم با تو جدايي افكند Those Who Do Not Pray When The Sun Shines, Will Not Know How To Pray When The Storm Clouds Gather. آنهايي كه با ديدن خورشيد درخشنده لب به نيايش نمي گشايند، آن دم كه توده ابرهاي توفاني انباشته مي شوند، نمي دانند چگونه دست به دعا بردارند How Many Of Us Pray Like Naughty Children Who knock On The Door And Then Run Away ? چقدر عبادت بعضي از ما مانند شيطنت بچه هايي است كه در مي زنند و فرار مي كنند. نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 18:20 |+|
.~*چراغ راه خود باش*~. نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 17:34 |+|
.~*عشق*~. يكي ازاساسي ترين توهمات آدمي اينست كه گمان ميكند تنها بودن نه تنها راه تو است به سوی حقيقت ، راه همگان است. اين تنها راه است .تمام رويکرد تو از همان آغاز اشتباه بوده است نخست زندگی خودش برای خودش يک دليل است لحظه ای که ديگری را دليل زنده بودنت کنی به راه خطا رفته ای می گويی وقتی ده سال پيش پدرم مرد تنها دليل زنده بودنم را از دست دادم اين رويکردی بسيار خطاست روشی غلط برای نگاه کردن به چيزهاست .پدر هر کس دير يا زود خواهد مرد پدر پدر تو بايد مرده باشد و با اين وجود پدرت زنده ماندتو برای خودت زنده نبوده ای هميشه به کسی نياز داشته ای که دليل زنده بودنت باشد آن دليل در هر لحظه می تواند از بين برود پدر خواهد مرد ،مادر خواهد مرد، همسر می تواند با ديگری برود، تجارت می تواند ورشکسته شود. اگر تو هر چيزی غير از خودت را دليل زنده بودنت بسازی به خودت توهين کرده ای خودت را تحقير کرده ای و از اين تحقير کردن پشتيبانی می شود شايد پدرت از آن حمايت می کرده است هر پدر و مادری می خواهد که فرزندانش برای او زندگی کنند اين در خواستی عجيب است اگر بتواند برآورده شود آنوقت هيچکس نمی تواند در اين دنيا زندگی کند تو بايد برای در خودت زندگی کنی و پدرت بايد برای پدر خودش زندگی کند ولی هيچکس نمی تواند برای خودش زندگی کند و تا زمانی که برای خودت زندگی نکنی نمی توانی هيچ خوشی و سروری پيدا کنی تو زندگيت را کشانده ای شرافت و حرمت به خويشتنت را از دست داده ای پدرت بايد برای خودش زندگی می کرد و برای خودش می مردتو نمی توانی برای پدرت بميری پس چگونه می توانی برای او زندگی کنی و اين توهينی به پدرت نيست که تو بايد برای خودت زندگی کنی. نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 22:50 |+|
و مكاشفه خود از راه ميرسد. از اين لحظه در اين جهان بمان و نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 19:5 |+|
<.~*تعاليم اوشو*~.> زندگي يك بوم نقاشي سفيد است آيا زندگي در نهايت تنها رنج و مصيبت است ؟ اين به تو بستگي دارد. زندگي في نفسه مانند يك بوم سفيد نقاشي است، هر چه بر روي آن بكشي، همان مي شود. مي تواني رنج و محنت بر روي آن نقاشي كني، از طرف ديگر مي تواني نقش شادي و خوشبختي بر آن بيفكني. شكوه و عظمت وجود انساني تو در اين آزادي خلاصه مي شود. تو مي تواني طوري از اين آزادي استفاده كني كه زندگي ات به جهنم تبديل شود، يا طوري كه زندگي ات آكنده از زيبايي، نيكي و شادي و صفات بهشتي گردد. اين به تو بستگي دارد. انسان داراي اين آزادي است. دليل اين كه در دنيا اين همه رنج و عذاب وجود دارد اين است كه آدمها نادان هستند و نمي دانند بر روي اين بوم چه نقاشي كنند. انتخاب به عهده ي توست، شكوه و جلال وجود تو در اين اصل نهفته است. اين يكي از بزرگترين هدايايي است كه خداوند در وجود انسان به وديعه نهاده است. هيچ جانوري ار اين موهبت بهره اي نبرده است. جانوران همگي داري برنامه اي از پيش تعيين شده هستند، غير از انسان. يك سگبه قيد سرنوشت مجبور و محكوم است كه براي هميشه يك سگ باشد، و هيچ راه و امكان ديگري غير از اين برايش وجود ندارد، او در انتخاب آزاد نيست. سگ موجودي از پيش برنامه ريزي شده است و تنها كاري كه انجام مي دهد اين است كه مطابق برنامه، همچون يك سگ رفتار مي كند، حق انتخاب و گزينه ي دومي براي او وجود ندارد. او داراي موجوديتي كاملا ثابت و بلا تغيير است اين امر در مورد همه ي موجودات زنده، از گل رز و نيلوفر آبي گرفته تا پرنده ي بالدار و جانور چهار پا، صادق است. تنها انسان است كه از اين قاعده مستثني مي باشد. انسان كاملا آزاد است. آزاديف گوهر وجود انسان و بزرگترين هديه ي الهي به اوست. انسا بدون برنامه ريزي قبلي قدم به اين دنيا مي گذارد و مجبور به پيروي از طرحي از پيش تعيين شده نيست. انسان، خود، خالق خويش است. انسان هر چه از آب در آيد، به خودش بستگي دارد. او مي تواند موجودي الهي همچون بودا باشد، يا يك ديكتاتور و آدمكش مانند هيتلر. تو مي تواني تجلي شكوفايي شعور، خودآگاهي و وجدان انساني باشي، يا همچون يك آدم ماشيني، بدون اراده و اختيار. ولي به خاطر داشته باش كه خود مسؤول انتخاب هايي كه مي كني هستي، فقط تو، و غير از تو هيچ كس. آدم خوش بين شخصي است كه صبح از خواب بر مي خيزد، به سوي پنجره مي رود و مي گويد: " صبح به خير، اي پروردگار! " در مقابل، بدبين كسي است كه پاي پنجره مي رود و مي گويد: " خداي من، باز هم صبح شد! " حق انتخاب با توست. صبح براي همه يكي است، شايد حتي فرد خوش بين و بدبين در يك اتاق نشسته باشند و از يك پنجره به بيرون نگاه كنند. پس مي بينيم كه اين بستگي به خود آدم دارد.
نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 0:27 |+|
.~*من و اوشو*~.
به ياد ار : زندگي كن به تمامي اوشو نخواندم افسوس مي خورم كه اگر خوانده بودم شايد اكنون خود را اسير چنگال وحشي سرنوشت نمي ديدم .
روزي توسط دوستي با
گرچه آن دوست اكنون بسيار بسيار دور است از من اما هميشه او را به خاطر خواهم داشت شايد تنها به همين خاطر . وقتي با وقتي با
نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 22:56 |+|
مي داني كه ديگري يك شيئي نيست. مي داني كه ديگري صاحب شكوه است،داراي شخصيت است. روح خود را دارد،فردي است يگانه. بازهم بايد قلم در دست بگيرم ، هيچ چيز جاي كاغذ و قلم را نمي گيرد . حداقل براي من ... شايد آن چيزي كه مي جويم هيچ وقت پيدا نكنم . خواستم جايگزيني براي نوشتن پيدا كنم ، نوشتن خوب است ، بسيار ! اما سخن گفتن را از انسان مي ربايد . آدم را پايبند مي كند . اگر نوشتي بايد بنويسي . تا ته ! دارم تصميم مي گيرم ، تصميمي براي زندگي ، تصميمي براي بودن يا شايد نبودن . نمي دانم چگونه از خدا بخواهم مرا از اين شك و ترديد مزخرف نجات دهد . مدتيست طعم يقين را از ياد برده ام . تشويش حتي در خواب رهايم نمي كند . مدتي است عميق نخوابيده ام ، خوابي كه در آن براي لحظاتي مشكلات را از ياد ببري ، خوابي كه بعد از بيداري قدرت تازه اي براي مبارزه داشته باشي ، خوابي كه بعد از بيداري تصور كني متولد شده اي ، از نو! سرم درد مي كند ، دردي مزمن كه مثل سوهاني بر روحم مرا مي عذابد ، چشمانم خسته اند . از ديدن منظره هاي تكراري و گوشهايم از شنيدن صداهاي تكراري . حرفهاي تكراري ... اگر به سراغم مي آيي اي عزيز ، بيا كه محتاجم به حضورت . مي خواهم حرف بزنم برايت و در ميان بگذارم با تو شايد فكري نو ، صدايي تازه و منظره اي جديد پيش رويم بگستراني . روزي تصميم به كاري گرفتم كه خود دليل آن را نمي دانم . دليل تصميم را ... هر چه بود قصد بدي نبود . اين را مطمئنّم . اما شايد آن چيزي هم نبود كه او مي پنداشت . حتي چيزي هم نبود كه خود مي پنداشتم . در همه اين مدت با اين تفكر كه تصميم درستي گرفته اي و ان حس نارضايتي از بين خواهد رفت ، خود را فريب مي دادم . آري! خود را فريب دادم . اما هرگز نخواستم او را بفريبم . نخواستم خيانت كنم . نخواستم تظاهر كنم به جاي يك عشق . نخواستم ، اما اكنون كه فكر مي كنم ، مي بينم نخواسته مرتكب شده ام . نخواسته او را فريفتم . نمي دانم اما حتماً همين فكر را خواهد كرد . هرگز نخواستم و نمي خواهم مرا مانند بقيه بپندارد . اما باز هم نخواسته تفكري اينگونه به او القا كردم . چگونه اين فكر را به او بقبولانم كه من دوستش دارم اما كافي نيست . كافي نيست كه دوستش بداري از روي محبت ، از روي هم زيستي . اما ، اما ... عشق چيز ديگريست ! مزه ي ترش ملسي دارد . اما نه شيرين . شايد تو نيز ، اي عزيز . شايد تو نيز مي پنداري كه عشق طعم شيرينيست و بوي بهار مي دهد . عشق حس غريبيست كه كمتر كسي تجربه اش كرده است . به انار قرمز چاك چاكي مي ماند در هواي سردو مرطوب پاييز . پاييز ، فصلي كه شاعران را به وجد مي آورد و شايد اوج قدرت نمايي اوست . كسي كه بيش از همه ي صفاتش ، نقّاش است . نقاشي زبر دست كه تنها خود مي داند رنگها را چگونه و با چه مقدار تركيب كند تا پاييز نتيجه شود. از همو مي خواهم كه مرا برهاند از اين دودلي وحشت بار . دوراهي مصيبت باري كه هر كدام تو را به سويي مي كشند . عقل و احساس را مي گويم . منطق چيزي مي گويد و احساس چيز ديگري . حال براي يك تصميم مهم كدام را ارجع قرار دهم ؟! كمكم كن ... . نوشته شده توسط .~*مهرانه*~. تاریخ دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 22:29 |+|
|